- فاطمی؟
- بیا بالا…
سوار شدم، راننده رنگ و روی پریدهای داشت، لُپاش تا نیم وجب گود رفته بود. چهره تکیدهای داشت و روی چشاش یک فریم عینک به حالش زار میزد. عجب فریمی داشت. داشتم از خنده رودهبر میشدم. به زحمت جلوی خودمو گرفتم. بنده خدا کلاً چار پنجتا دندون بیشتر نداشت که گله به گله جلوی دهنش رژه میرفتند. عقب سه تا مسافر دیگه هم بودند: یک دختر خانم ۱۸ تا ۲۰ ساله، دو تا آقا ۲۸ یا شایدم ۳۰ ساله.
رسیدیم پشت چراغ. دختر اشاره کرد که پیاده میشه. پولی داد به راننده و پیاده شد. راننده تو بساطش داشت دنبال پول خرده میگشت. پیدا نکرد…
- خانم، ببخشید، ۲۰ تومنش کمه، پول خرد ندارم…
پول خردو گذاشت کف دست دختر خانم که دستشو تا جلوی صورتم جلو آورده بود. دختر چپچپ نگاهی انداخت به کف دستش، بعد هم به راننده. راننده زد تو دنده تا راه بیفته، چند ثانیهای تا سبز شدن چراغ نمونده بود که یهویی سرشو آورد تو…
- زورت به من رسیده، پول همه رو که دادی، همینه دیگه زورتون به من میرسه دیگه …
بنظرم یک نسناس هم زیر لبی گفت و راهشو گرفت و رفت سمت پیادهرو… راننده هاج و واج موند…
- ببین ناناز قهر نکن بیا مگه داری به گدا پول میدی …
صدای بوق امون نداد و بزور راه افتاد.. یهویی خندهاش گرفت. نمیدونم به چی میخندید ولی هرچه بود از روزگار بود.
- هرکی یه چی بارومون میکنه، میگفت زروت به من رسیده…هه هه … تور خدا ببین، اینم شانس ماست. همه رو برق میگیره مارو چراغ موشی!
از دور معلوم بود که چراغ بعدی قرمزه، سرعتشو کم کرد. بزور ۱۰ تا میرفت !
- “آقا قبل پل پیاده میشم.” مسافری که پشت سرمن نشسته بود گفت.
- چشم بفرما، فقط مواظب موتوری باش بهت نزنه…
- چشم حواسم هست، چقدر میشه؟
- ۲۰۰ تومن، فقط مواظب موتوری باش…
پیاده شد درو محکم بهم زد وگفت: نگران نباش تا تو به کسی نزنی، کسی بهت نمیزنه!
راننده تا اومد جوابشو بده رفته بود. راه افتاد هنوز چراغ قرمز بود و سرعتش به زور از ۱۰ تجاوز میکرد.
- عجب حکایتیایه، هر کی یه متلکی بارمون میکنه…
مسافر عقبی طاقت نیاورد. ” آقا مگه داری میری پیکنیک اینقدر آروم میری…
- بابا مگه نمیبینی قرمزه، کجا برم، پرواز کنم!
- اون که دیگه مشکل من نیست، بمن چه که قرمزه…
راننده طاقت نیاورد، یهویی زد کنار.
- پیاده شید، همتون، یالا ….
مسافر عقبی در و زد و رفت…
- کرایهتو بدی یه وقت، بهم بر میخوره…. هوووو یابو… ٪#”×$
مونده بودم منم پیاده شم یا نه. حوصله پیاده شدن اصلا نداشتم، تازه کم کم یک ۵ دقیقهای باید واستم تا تاکسی گیرم بیاد. هوا بشدت گرم بود. بهش گفتم :” منم پیاده شم؟” . فکر کنم متوجه نشد به راهش ادامه داد.
- آخه من نمیدونم ۲۰۰ تومن چیه؟ خیال کردن چی؟! ماشینو انگار خریدن. اسکناس مچاله ۲۰۰ تومنی نشونم داد و ادامه داد:” والا به خدا .. عجب آدمایی پیدا میشن.”
حق داشت، دلم سوخت واسش. تقصیری نداشت، توی این هوای گرم، تو این مسیر که کاسبی نکرده بود، متلکم که بارش کردن، میخواستم بهش بگم سخت نگیره، چشمم به صورتش افتاد، نزدیک بود بزنم زیر خنده، عینکش ۵-۶ فریم از صورتش بزرگتر بود، چشو و دماغو و ابروهاش با قسمتی از لبش یجا تو شیشه عینک معلوم بود…
دیدم داره نیگام میکنه، فکر کنم فهمیده بود دارم زیر لبی میخندم، گفتم الانکه با لگد پرتم کنه بیرون. یهویی خندید. خیالم راحت شد…
- میبینن که میخندم، میگن لابد یارو خُله دیگه. حالیش نیست…
دلم بیشتر سوخت، لبخندم تقریبا خشک شده بود. فاطمی پیاده شدم. به روزگار خودم فکر کردم، راست میگفت. به هرکی میخندی، خیال میکنی خل و چلی، روبراهی و سوارت میشن، نخندی میگن دیوانهس، مشکل عصبی و روحی روانی داره. حال و روزم شبیه همون راننده بود. اون شاید جای خودش نبود، ولی منم نیستم.
بنظرم اینجا کمتر کسی جای خودشه. وقتی کار میکنی فکرت جای دیگهاس. دغدغه من شاید پول نباشه ولی کم و بیش به حال طاعون زدهها هستم. استیفای حق گرچه با نقصان همراهه، ولی با اندک رضایتی همیشه باید در اعتراض بسر ببری و احساس طفیلی بودن درتوهم داشتن ۲۰ تومان کمتر، شب و روز عذابت میده. آن دختر، بیشک طیف وسیعی از اجتماع رو یدک میکشه. به نظرم کمتر کسی بابت کاری که میکنه، دستمزدشو میگیره، کمتر تحسین میشی و بهت احترام میذارن. در به در دنبال موقعیت بهتر میگردی، ولی سرابی بیش نیست، رویایی پوشالی… باید به رانندگیات ادامه بدی و هرآن از بیم اجتماع، سفت و سخت از برخورد با موتوریها اجتناب کنی. با اینحال این همه ماجرا نیست. شاید احتیاط بتواند راهگشا باشد ولی درعوض گرفتن جوابی دندانشکن میبینی که این ساز و کار نیز بیشتر به مانند مرض قندیست که باید با تلخی سر کنی. و دست آخر اگر برنتابی، در وسط راه، با اعتراض به وضع موجود پیاده میشی، گم و ناپیدا. در هیچ کدام از احترام خبری نیست. با این حال فکر فردا از تو گربهای خواهد ساخت که بایستی طنازی پیشه کنی برای رسیدن به یک وعده بیشتر گوشت.
…..
هر چه هست رویای کاپیتالیستها قلقلکم میده. با این وجود اگر در اجتماع بُرنخوری باید بیشتر بردگی کنی و سُر بخوری. کولی بدی و با ناچیز اسکناس ۲۰۰ تومانی روح و روانتو استثمار کنی.
…. تنها چیزی که در این هیرو ویری سر جاش بود فریم عینکش بود به سان حال و روز من..!



