آن مرد با پاپیون سیاه، همیشه دسته گل پژمردهای در دست دارد. سالیان درازی است که در کنار فواره خشک میایستد و به انتهای دیگر خیابان که زندان است نگاه میکند. وقتی سر صحبت را با او باز کردم، گفت: “حالا نمیتوانم حرف بزنم. هر آن ممکن است زنم سر برسد؛ امکان دارد من را به جا نیاورد.”
سالها بود که همین را میگفت. گاه وقتی که میگفت”هر آن ممکن است زنم سر برسد”، سر و کله پلیس یا سربازی از بالای خیابان پیدا میشد. تا آنجا که مربوط به زنش بود، همه شهر میدانستند که مدتها پیش زندان را ترک کرده است. او درون قبر خود در گورستان بسر میبرد.
سرزمین گوجههای سبز – هرتا مولر
(ترجمه غلامحسین میرزا صالح)
برچسبها: هرتا مولر، سرزمین گوجههای سبز



