وقتی در شرایطی زندگی می کنید که مرگ پیوسته در دور و اطرافتان است، باید، آگاهانه یا ناآگاهانه، به تدریج نوعی پایداری را از قوه به فعل برسانید. وقوف بر این امر که ممکن است فردا به قتل برسید، موجب پدید آمدن آرزومندی شدیدی برای زنده ماندن می شود؛ آگاهی از اینکه کسی که دارید با او حرف می زنید و ممکن است به او علاقه مند باشید، شاید همین فردا کشته شود، به وحشت از صمیمیت می انجامد. شما در خودتان نوعی دیوار می سازید و ضعف ها و شکنندگی های تان را در پشت آن پنهان می کنید: عمیق ترین احساساتتان، روابط تان با أدم های دیگر، و به خصوص با آن هایی که به شما از همه نزدیک ترند. این تنها راه تاب آوردن وداع های پی در پی، آکنده از نومیدی و ناگزیر است.
در صورتی که چنین دیواری را مادام که کودک اید بسازید، باید بقیه عمرتان را صرف خراب کردن آن کنید، و سوال این است آیا اساساً هرگز می توانید أن را کاملاً خراب کنید؟
ایوان کلیما
روح پراگ ( ترجمه فروغ پوریاوری)



